يک سبد عطر ياس

مرخصی

سلام...

چند وقتی می رم مرخصی.شدیدا بهش نیاز دارم.مواظب وبلاگم باشید.

+ ياس ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٧
    پيام هاي ديگران ()   

من: یاس

سلام...

یادم میاد از روزی که قلم به دست گرفتم شوق نوشتن داشتم.شاید تا به حال ۱۰ تا دفترچه تموم کردم.نوشتم و نوشتم و نوشتم.از روزایی که اومدن و رفتن.از شیرینیهاش,از تلخیهاش و...بی اغراق می گم که با مرورشون چه تلخ و چه شیرین لذت بردم!حتی گاهی باورم نشد اینها نوشته های منه و به قلم من نوشته شدن.

مثل همه گاهی زندگی رو دوست داشتم گاهی به تنگ آوردتم!گاهی بهم لبخند زده و گاهی تلختر از بادوم تلخ بوده!

سعی می کنم دوست داشته باشم هر چیزی رو که پیش میاد و برای رسیدن به دوست داشتنیهام هم تلاش می کنم.

خیلی جاها قدم تو جاده اشتباه گذاشتم اما خوب خوب بلد بودم خودمو توجیه کنم!اما بی رودربایستی خوب با بعضی شرایط کنار اومدم.دارم سعی می کنم خودمو بشناسم و گاهی همین جاده های اشتباه خوب دستمو واسه خودم رو کرده!

زندگی نقلی(!) قشنگی دارم.با دو تا فرشته مهربون.مثل هر دختر دیگه ای تو سن انتخاب هستم.گاهی می پسندم گاهی پسندیده می شم!شاید الان هم تو یکی از اون مراحلی هستم که پسندیده شدم اما خودم هم پسندیدم!اما فعلا هدف تحصیلی که دارم یه مقدار مانع ادامه شناخت هست و فعلا کار تو مراحل اولیه متوقف شده و دو طرف در حال زیر و رو کردن محیط کاری و تحصیلی همدیگه هستن.فکر می کنم تو پست اول تا همینجا راجع به این قضیه کافیه اما حتما تو پستهای بعدی بیشتر راجع بهش می نویسم.راجع به اولین جلسه آشنایی و... چون شاید یکی از دلایل راه اندازی اینجا هم همین قضیه بوده.

در نهایت!یاس یه دختر ۲۲ سال و خورده ای.ساکت و شیطون!!درس نخون و تنبل!!در حال گذروندن ترم آخر! داره درس می خونه تا اگه خدا بخواد یه مقطع بالاتر بره...

+ ياس ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۸/٢٢
    پيام هاي ديگران ()